تبليغاتX
ادب فارسی
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود
۱.حافظ نامه

شرح الفاظ،اعلام مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار

نویسنده بهاالدین خرّمشاهی

۲.این کیمیای هستی

مجموعه مقاله ها و یادداشت های استاد  شفیعی کدکنی درباره حافظ

۳.پند و پیوند

گزارش بیست غزل حافظ بر پایه زیباشناسی و باور شناسی

دکتر میر جلال الدین کزّازی

۴.شرح اشارات حافظ

معانی برخی ابیات و نکات و اشارات در شعر حافظ

علی اکبر رزّاز

۵.عرفان و رندی در شعر حافظ

داریوش اشوری

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 9:0  توسط عاطفه  | 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تایکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من امدی ای برای من ای مهربان چراغ بیاور 

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم

نقد :

یکی از زیباترین اشعار کوتاه ادبیات معاصر فارسی است و شاید یکی از مهمترین عوامل تاثیر ان همین ایجاز و کوتاهیِ بجای ان باشد چون مضمونی است که اغلب شاعران ان را طول و تفسیر می دهند و خواننده اصلا انتظار ندارد که شاعر چنین احساس عمیقی را به همین کوتاهی تمام کند،اری:خیر الکلامِ ما قَلَّ و دَلَّ. جالب است که در چنین ساخت مختصری سه بار«نهایت» را تکرار کرده و دوباره از نهایت شب حرف می زند. وزن شعر مجتث است مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن که برای گفتگوی ارام و نجوا و درد دل مناسب است،وزنی است ارام و بدون تحرّک(در مفاعلن یک هجای کوتاه و بلند تکرار می شود و در فعلاتن دو هجای کوتاه و بلند،یعنی هجاها تعادل کامل دارند).در این شعر هم از موتیف شب استفاده شده است که با توجه به قرینه تکرار می تواند سمبل تنهایی و انزوا و قطع ارتباط باشد و این معنی ما را به زندگی خود فروغ که زنی تنها بود می برد. می گوید اگر به خانه من امدی زیرا انتظار بر این است که هیچ کس به خانه او نیاید.ارزوی او این است که اگر مهربانی به خانه او امد برای او چراغ و روشنایی هدیه بیاورد،یعنی نوری که بتوان در ان اجتماع ادم ها را دید و از تنهایی رَست و یک دریچه برای او بیاورد(هنجارگریزی:دریچه اوردن) که بتوان از ان ازدحام  مردمان خوشبخت ساده را در کوچه نگریست.زنانی که دم درها با هم پچ پچ می کنند و کودکانشان دور و برشان می پلکند.مردمی که می روند و می ایند و برای زندگی خرید می کنند.این ارزو یعنی داشتن یک زندگی ساده و طبیعی را دربرخی دیگر  از شعرهای او از جمله در «ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد»و «وهم سبز» هم می بینیم.در این شعر هم مانند مانند اکثر شعرهای او سادگی و صداقت در بیان احساس،مهمترین عنصر تاثیر(بلاغت) است.در این شعر علاوه بر زندگی خود فروغ،زندگی بسیاری از زنان ایران که تحت شرایط اجتماعی منزوی و تنها شده اند بخوبی در کمال ایجاز به تصویر کشیده شده است.

منبع:شرح و تحلیل گزیده شعر نو فارسی،دکتر سیروس شمیسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 10:9  توسط عاطفه  | 

حاتم طایی را پرسیدند هرگز از خود کریمتر دیدی؟ گفت:بلی. روزی در خانه غلامی یتیم فرو امدم و وی ده گوسفند داشت.فی الحال یک گوسفند بکشت و پخت و پیش من اورد.مرا قطعه ای از ان خوش امد،بخوردم و گفتم والّله این بسی خوش بود.غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و ان موضع را می پخت و پیش من می اورد.من از ان اگاه نبودم چون بیرون امدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.

پرسیدم که این چیست؟گفتند وی همه گوسفندان خود را کشت وی را ملامت کردم که چرا چنین کردی؟

گفت سبحان الله ترا چیزی خوش اید که من مالک ان باشم و در ان بخیلی کنم؟ پس حاتم را پرسیدم که تو در مقابله ان چه دادی؟گفت:سیصد شترسرخ موی و پانصد گوسفند. گفتند:پس تو کریمتر باشی.گفت هیهات!وی هر چه داشت داد،من از انچه داشتم از بسیاری اندکی بیش ندادم.

بهارستان،جامی،قرن نهم هجری قمری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 14:50  توسط عاطفه  | 

اورده اند که وقتی مردی را دوستی بود که مصادقت میان ایشان بودی و موافقت عظیم. از اتفّاق ان دوست به مهمانی دوست خود امد. بیچاره میزبان در ضیافت او انواع تکلّف به جای اورد و اصناف نعمتها بر خوان نهاد و هر روز از نو دعوتی تازه و تکلّفی می کرد. مهمان بعد از سه روز عزم رفتن کرد گفت دریغا که مهمانی ندانستی کرد! اگر وقتی به مهمانی من ایی ترا مهمان داری بیاموزم. میزبان خجل شد و می اندیشید که در ضیافت او چه تقصیر کرده و کدام دقیقه از دقایق مهمان داری فرو گذاشته مدتی در این اندیشه می بود تا یکبار او را بدان شهر دوست سفری اتفاق افتاد و به خانه او نزول کرد دوست مقدم او را عزیز داشت و تبجیل واجب دید و بی درنگ ما حضری نان و سرکه پیش اورد مهمان با خود گفت چندانی تکلّف که من او را کردم مرا در مهمان داری مقصّر می خواند و او هیچ دعوتی نمی کند؟ روزی از او سوال کرد و گفت مهمان داری دوستان چنین بود؟ گفت بلی چون من نزد تو امدم می خواستم یک ماه ترا ببینم و در خدمت تو باشم و چون طریق تکلّف مسلوک داشتی دانستم که از وجود من تنگ امده ای پس پای افزار سفر راست کردم و از خدمت تو دور شدم و چون تو امدی من از معهود خویش هیچ زیادت نمی کنم و به وجود تو منّتی بر خود می نهم. اگر یک سال مهمان من باشی مرا از تو هیچ گرانی نخواهد بود مرد عاقل بود، انصاف بداد و یقین بدانست که تکلّف کردن با مهمان از عادت کرام نیست و روی ترش کردن به مهمان ها جز سیرت انسان های پست نباشد.

جوامع الحکایات اثر عوفی قرن هفتم هجری قمری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 13:34  توسط عاطفه  | 

 
نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
                             با فریاد موجی سینه سا
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید: کو؟ کی؟
                                        کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها
این جهان دریا ،
                           زمان چون موج ،
                                                       ما مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا
 
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا
 
باز می گفتم: نه این سان داوری بی شک خطاست ،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا
 
فرق بسیار است بین جان انسان وحباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا
 
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آقتاب جان شان درتاروپود جان ما
 
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا
 
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
 
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را
                                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 17:32  توسط عاطفه  | 

بابا طاهر یکی از شاعران بزرگ ایران است که از دیرباز به دلیل دوبیتی های شورانگیزش که به زبان ساده لری سروده مورد توجه و علاقه مردم بوده است و درباره او افسانه های زیادی ساخته اند که هیچ کدام پایه و اساسی ندارد.

او نه قصیده ای گفته نه پادشاه یا بزرگی را مدح کرده و نه غزلی گفته قلندی بوده که به زبان مردم احساس دل خویش را بیان کرده است.

 دو بیتی  از باباطاهر

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده وینه دل کنه یاد

بسازُم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

 

 

 درخت غم به جانم کرده ریشه

به درگاه خدا نالم همیشه

عزیزون قدر یکدیگر بدونید

اجل سنگ است و ادم مثل شیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 14:0  توسط عاطفه  | 

در نیم قرن اخیر داستان کوتاه شکل نوینی از روایت داستانی را تجربه می کند.جدیدترین نمونه در این زمینه داستان مینی مالیستی است:گونه ای از داستان که هر روز کوتاه و کوتاه تر می شود.

این شیوه داستان پردازی بر پایه فشردگی تا سر حد ممکن بنا شده است تا انجا که فقط عناصر ضروری اثر،ان هم در کمترین و کوتاه ترین شکل باقی می ماند.به همین دلیل برهنگی واژگانی و کم حروفی از محرزترین ویژگی های این گونه اثار به شمار می رود.درونمایه این گونه داستان ها بیش تر دغدغه های کلی انسانی یعنی مرگ،عشق،تنهایی و ... است.

در ادبیات فارسی کوتاه نویسی و کوتاه گویی از دیرباز به صورت حکایت هایی در صوفی نامه ها و سایر متون نظم و نثر دیده می شود.شیوه مدرن این گونه داستان پردازی نیز در ایران به سال ۱۳۳۹ باز می گردد.

منبع:سخن شیرین پارسی دکتر اکبر صیادکوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 13:46  توسط عاطفه  | 

از تولدم  فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل نمکی گرایید و حالیکه این سطور را رقم می زنم یکدست سیاه شده است.

از هفت سالگی به مدرسه رفتم خوب یادم می اید زنگ های دیکته کیف ام را زیر سرم می گذاشتم و به خواب عمیق فرو می رفتم.

دوره دبستان و دبیرستان سپری شد و چون عقل معاشم ضعیف بود به همین جهت رشته اقتصاد دانشکده حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و به پایان رسانیدم ولی متاسفانه نتیجه کاملا عکس ان بود که انتظارش را داشتم.

در دوره تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی هم که می خواستم به مجلس ختم یکی از دوستانم بروم به علت نداشتن لباس تیره رنگ ناگزیر شدم سایه ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت کنم. حالا که صحبت از جشن تولد به میان امد بد نیست این را هم بدانید که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 20:14  توسط عاطفه  | 

شاملو برای کار عجیب و هنرمندانه شاپور، اسمی عجیب گذاشت کاریکلماتور که تشکیل شده از دو واژه  کاریکاتور و کلمه.

پرویز شاپو در اسفند ۱۳۰۳ متولد شد و در مرداد ۱۳۷۸ دار فانی را وداع گفت کارهای شاپور در طنز مدرن و کاریکاتور مدرن ما بی نظیر است.

 چند نمونه از کاریکلماتور های پرویز شاپور:

طلوع خورشید زیباترین سلام هاست.

سلام و خداحافظ ادم بی حوصله مجال احوال پرسی نمی دهد.

مجلس ختم بهار را در در برگ زرد پاییزی برگزار می کنم.

تنهایی مثل پیچک دور تک درخت پیچیده بود.

در مرگ قطره باران اقیانوس می گریستم.

سال هاست تاریخ مصرفم روحم سپری شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 20:14  توسط عاطفه  | 

در چهارمین سالگرد درگذشت استاد قیصر امین پور به سوگ می نشینیم

 

 

دیری ‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 8:8  توسط عاطفه  |